|
______________________________________________________________
2008-11-24
م.ساقی
گفتگو
با امام مرده!
دیدگانم تو را نمی دیدند
ترا که تاریکی و مرگ آفریدی
و بیداد را پای کوبیدی
تویی که با روز روشن سبزه ها جنگیدی
و سفره ی بی نان و لبخند ما
دستاورد ولایت تو است
تویی که لحظه ها را نمی فهمیدی
و جنون و شب را می زیستی
تویی که قلبها را به هیاهو برآمدی
و اندیشه ی ابرآلودت
آغاز نور و رقص پروانه ها را تاب نیاورد
تویی که حُجره ی منزوی قلبت
ویرانه ای نامبارک بود
و خشم نانجیب کردارت
تپش میلیونها قلب را
متلاشی و مسموم کرد
"
تویی که در جستجوی "بهشت
عشق را بر نطع نشاندی
و زندگی را مصلوب کردی
تویی که تیغ و درفش جلادت
حنجره ی"آزادی" را بلعید
تویی که صلح را جیغ می کشیدی
و جنگ را نماز می بردی
تویی که نعره های جنون آمیزت
پرواز کبوترها و به یغما برد
و بازیگوشی خرگوشها را ویران نمود
تویی که برآمدی و کُشتی و سوزاندی
تویی که بریدی و شوریدی و دریدی
تویی که نظام اهریمنی ات ز "نفرت" و "خون" قوام گرفت
تویی که ولایت شومت"جمهوری اسلامی" نام گرفت
!!با
توأم امام
ای سلطنت سرکوب و یأس
ای فتنه ی مجسم
ای خرافه و نیرنگ
ای امام کینه و سنگسار
ای گرسنگی و رنج
ای تجاوز و ترفند
ای امام آدمخوار
ای امام عالم سوز
!دیدی
دیدی چسان بر شانه های خلق
برآمدی و فرجام کار،
ویران شدی و سوختی با لعنت و نفرین روزگار
با توأم ای امام ویرانی
ای قاتل نوجوانان کار و مدرسه
ای قاتل کودکان خنده و شادی
ای قاتل پیر و جوان ِ "آزادی"
!!با
توأم ای امام
6.11.2008
چیزی بگو...
چیزی بگو
چیزی که نه تاریک و زرد باشد،
نه غبارآلود و زمستان
چیزی شبیه سیبی تازه
و یا نوشابه ای خنک
چیزی که از طراوت چشمه نشانی داشته باشد
و باغ را بشناسد
چیزی شبیه یاس های فردا،
چون بوی نان سنگک داغ
چیزی که زندگی سرپایی ام را نقاشی نماید
و امروزم را به "فردا" ایمیل کند
چیزی بگو
چیزی برنگ روز
شبیه خاطره ای نزدیک،
چیزی که مرا به تمنای تو پیوند زند
چیزی شبیه پُل
و یا موسیقی شعور
چیزی شبیه بوسه و نوازش
چیزی شبیه بوی جالیزار
و یا زلالی انگور
چیزی شبیه پرواز کبوتر،
رقص آهو در دشت،
و یا بازیگوشی کودکان در ایوان تابستان
چیزی شبیه زیستن
چیزی شبیه شعر
و یا پایکوبی کولیان در دشت
چیزی که اعتماد را تشویق کند و امید را وسعت بخشد
چیزی که دیوار و برج و بارو نباشد
نور را ستایش ،
و آسمان را آبی تر کند
چیزی بگو
چیزی که پنجره را بخندد
و ماه را خواناتر کند
چیزی شبیه مهربانی
چیزی که در کوچه خلاصه نشود
و خیابان شوق را عبور کند
چیزی بگو!
01.11.2008
بنگر...
خوابت را بیدار کن
و تبسم دستانم را بنگر
بنگر چگونه آباد می شوم " سبز"
و رها می گردم " سپید"
بنگر چگونه در خویشم و شکفته و خوانا
بنگر به دانایی گامهایم درعشق
بنگر!
31.10.2008
در
بهاری دیگر
او با هزاران لبخند در چشم
و صدها ماه در گریبان
در امتداد پرواز پرندگان
رقص سپیدار و جاری
جویبار را
در پهنه ی دشت و آغوش باغ زیست
او لبالب از آینده و عشق
خیابانهای بی نسیم و نیلوفر را عبور کرد
و عطر یاسها و اقاقیهای ازیاد رفته را
در لبخند روزانه ی خویش سرود
او با تبسم تابستانی خویش
در
یادها گرم ایستاده
است
و در بهاری دیگر
در خاطره ای نزدیک،
طلوع خواهد کرد.
...افسوس
واژه ها سوگوارترین اند
نه کوچه را رهگذری
و نه سکوت را فریادی
پرنده ای حتی "پنجره" را نمی آوازد
!افسوس
9.10.2008
کشتند...
کشتند
کشتند دستان آفتابی و دیدگان مهتابی اش را
و جویدند حنجره ی فریاد و آرزوهای جوانش را
و ندانستند
ندانستند
که جنگل زانو نمی زند
و "دریا" همیشه دریاست
ندانستند
ندانستند
و کشتند.
02.11.2008
-------------------------------------------------
آدرس های جدید:
http://saghi-ashiyaneh.blogspot.com