کارگران
کودکان
زنان هنر
و ادبیات
لطیفه
تصاویر
کامپیوتر
سایت های دیگر
اخبار روز از پیک ایران
خلاصه اخبار رادیو فردا
خارجی
آرشیو
صفحه
نخست
______________________________________________________________
(فتح)
دیگر
در رویای دو تا چشم سیاه نیستم
تا رنج ها از حضور ناگهانی آن غافلگیر شوند
و من قلبم را از غبا ر پنجره به تکانم
دیگر
سرزمینی باقی نمانده است
تا به فتح آن بیندیشم
بگذار خاطره ها راه به راه پیر بشوند
آرزوهای کودکانه را در کوچه های مدرسه نه پیمایند
مادرهای بزرگ را از گهواره بربایند.
به اولین رهگذری که نان را در آغوش دارد
و شگفتی را حمل می کند
مجال می دهم تا با خواب های تبعیدی من بگریزد
باز مانده قلبم را در جا می پرازد و تا چشم سیا ه می ریزم.
از آخرین وطن باز مانده برایم
از لباسهایم به در می آیم
و با سنگ پاره ای که از آخرین ایستگاه یک نگا ه نامهربان پرتاپ شده است
با فرجامی نامعلوم به دره ی واژه های واژگون شده سرازیر می شو م
در دامنه ی کوهستان های غربال شده
خدا را می بینم
خدا خسته و داغان
به سرزمینی نحیف تکیه داده است
و مرگ را هشدار می دهد
که خاک بوسه را پاک نه می کند.
اما. مرگ
مرگ پیامبریست شاعر که رستگار نه می شود
رویاهایش را جویده اند
واژه هایش را در مدح رو شنایی از دست داده است
دریا را در یک جرعه به گلوی آسمانی وحشی ریخته است
تا دست ها ی رام شده زندگی بر فراز او ببارند
مهار نه می شو د
عادتی هار است
خرمنی از آتش پوشیده است
دانه را از بال پرواز پاشیده است
پلک که می گشاید
هزار نگاه ویران به کمین نشسته اند
خاکستر عشق را در بستر باد می کارد
به ناقوس کلیسا آویخته است
و زیر پای رقص آیه های برافروخته
تسخیر لب تو را که سرزمین آرزوها ی ذوب شده است
فاتحانه در جان دوزخ انکار می کند.
من.
من اما
به همین سنگ پاره ای
که از حریم ستاره ی پرتاب شده است
یک بطر شراب و سیگاری نیمه سوخته قناعت می کنم
تا در جشن انهدام غزل های عاشقانه شرکت کنیم.
پرویز میرمکری
February 1999